تبليغاتX
من... و باز خودم!


من... و باز خودم!

تنهاییمان را که تقسیم میکنیم...

می اندیشیم که از سهم خود کاسته ایم...

اما نمیدانیم...

که وسعتشان را جند برابر کرده ایم...

نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390 ساعت 15:32 توسط le|

هی وای الی...

+"به شدت خسته و درگیرم..."

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390 ساعت 0:3 توسط le|

حرفهای نگفته مان تلنبار میشود

میان پرده های محصور که ساخته ایم

میان دیوارها که هر روز به شکل تازه ای میسازی

ما بهم بدهکاریم

از بیشتر از هرکس دیگری

بدهکار حرفهای نگفته

مدیون همه ی قصه های نخوانده

نمیدانم چگونه قرار ست باز پس دهیم

...


+"محتاجیم به دعا...."

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390 ساعت 14:10 توسط le|

همراه زمستان آمدی

عطر تو در هوای پیچید

صدای نفس هایت

در میان باد پنهان شد

همگان به اشتباه گمان بردند

سردی زمستان بخاطر

دوری زمین ست از خورشید

اما من خوب میدانم

که حتی خدا هم دلش برایت تنگ میشود

حتی خدا هم از دوری تو سردش میشود

بی تو بودن عذاب سختی ست

که خدا را، زمین خدا را پر از سرما میکند

اما تو که می آیی، حتی درین سرما،

دنیایم پر از گرما و شادی میشود....


نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390 ساعت 20:59 توسط le|

آقای بیخیال قصه هایم!

چرا یک دم حتی

خیالت رهایم نیمکند؟!

کمی دور برو

رهایم کن

میخواهم دلتنگت شوم!!!

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390 ساعت 20:53 توسط le|

می گذارانیم...

روزها را ...

یکی پس از دیگری...

تنها دغدغه ی این روزهایمان...

بود و نبود کسی ست...

که شاید حتی....

بودنمان برایش...

بی اهمیت ترین قصه ی....

این دنیا باشد....

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390 ساعت 23:29 توسط le|

این روزها تمام دوستی هایمان تاریخ انقضا دارند...


ساعتم را نگاه میکنم...


وقت ماندنمان به سر آمده...

میروم تا به هزاران حرف نگفته ات دچار نشوم...

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390 ساعت 11:17 توسط le|

آموخته ام...

روزگارم...

فصلهای سال میگذرد...

بهارم پر از شادی...

تابستانم در اوج لذت...

اما...

پاییز به جایش...

تمام خوشی ها را از خاطرم میبرد...

و زمستان به امید رویش دوباره سپری میشود...

و....

اما...

خسته نمیشوم...

به امید بهار و تابستان ابدی...

سر جایم میمانم....

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390 ساعت 10:59 توسط le|

خدا ببخشایدت!

تنها آرزوی این روزهایم شده است!

چه بی پروا نگاهم را به هزرا تفسیر معنا کردی!

چه ساده توانستی اعمالم را به سخره بگیری!

قضاوت کردی آنچه که عمقش را نمیدانستی!

و من

چه ناباورانه سکوت کردم

سکوتم از تحیرم بود نه از روی تقصیر

ندانستی و نخواهی دانست

تنها عذاب میدهی و میروی

خدا ببخشایدت!

تنها آرزوی این روزهایم شده است!

 

 

اما...

نه! نمیدانم...

تنها من آرزو میکنم...

 

 

+"نکته: با تشکر از شما!

اگر جایی مشکل ادبی داشت بدانید و آگاه باشید مشکل از تایپ کردن منه نه متنی که قبلش نوشتم...چون میخوام زود تایپ کنم برم این مشکلات پیش میاد..."

نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390 ساعت 22:21 توسط le|

غروب که میشود

دلم تنگتر میشود

محکمتر خودم را در آغوش میگیرم

و تنها به مردمانی می اندیشم

که بی آنکه نگاهم را بخوانند

چه بیرحمانه قضاوتم میکنند

...!!!

نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390 ساعت 21:57 توسط le|

وقتی الی تصمیم میگیرد....

یک فقره تصمیم گرفتم....

بسی جذاب....

 

 

+"و هر گاه من بیش از حد نت حضور داشتم بدانید و آگاه باشید که حتما امتحان سختی در پیش دارم..."

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390 ساعت 16:0 توسط le|

چه کسی میگوید من اینجا تنهای تنهایم...

مگر خیالت لحظه ای مرا تنها میگذارد؟!!!

تنها خیالت برایم کافیست...

 

 

+"من امتحان دارم چقدر آیا..."

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390 ساعت 11:28 توسط le|

من...تو...رفته ای...شکسته...دلم...کجا...جا مانده...تو....من...اشک...غم....سکوت...چرا؟!!...ا

و...شب...تنهایی...آخ دلم...من...آخر چرا؟!!...عشق...تو...سکوت...میروی...

من...اینجا...تو...جایی جز این...سردم است....کجایی؟!!...درد...خواستن...نتوانستن...اشک...عشق...عقیده...باور...

تو...نه...تنها...من...میروم...تو...او...عشق...من...هرگز...اشک...

آّه...

من...من...

پایان!!!!

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390 ساعت 20:0 توسط le|

هی تو!!!

این را بفهم

من که رقاص نیستم تا با هر ساز ناکوک تو برقصم....

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390 ساعت 14:7 توسط le|

گم کرده ایم خود را...
در میان مترسک هایی که...
گمان میبردیم...
انسانند...

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390 ساعت 9:44 توسط le|

حالا بماند...

همیشه از اینکه چیزی را نفهمم بیزار بوده ام.... 

حالا بماند....

که من نمیدانم تو از کجای قصه بی هوا پیدات شد...

حالا بماند....

چه قصه هایی برایم سر هم میکنی و حقیقتش را نمی گویی....

....

همه اینها بماند...

اما....

به من بگو...

نمی خواهی بگویی کی این بازی تمام میشود؟!!!

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390 ساعت 9:34 توسط le|

هراس آلود مینگرم....

به دستانم....

که تو را گم کرده اند...

خالی تر از هر روز و همیشه اند...

سرد و تهی...

هراسم برای تنهایی دستانم نیست....

برای باور هایم ست...

که نمیدانند...

تو را گم کرده اند...

یا...

خود گم شده ای....

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390 ساعت 9:30 توسط le|

چه ساده دلم برایت تنگ میشود...

چه ساده پر میکشی در اوج خیالم...

و چه ساده حضورت همیشه همراه منست...

ساده...

مانند نفس کشیدن....

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390 ساعت 9:27 توسط le|

در غریبانه ترین ساعتم...

تو...

چه ساده...

مرا...

در خودم یافتی....

 

 

+"نکته: تو ۲تا پست قبل اصلا معلوم نبود که خوشحالم نه؟!!"

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390 ساعت 11:24 توسط le|

من نبودم...

امروز من خودم نبودم...

یه حس فوق العاده....

 

+۱.

"و من از اون دسته آدمای بی جنبه ام که همه چیز روشون به شدت تاثیر میذاره..."

+۲.

"شاعر میگه تشکر تشکر..."

نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390 ساعت 23:35 توسط le|

+"مرسییییییییییییی!!!

عالی بود...."

نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390 ساعت 23:24 توسط le|

ترس...

تنها همراه هر روز منست...

چه میکنم من؟!!

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390 ساعت 19:49 توسط le|

وقتی که دلگیر میشوم...
گاهی..
شاید برای اینست...
که جایی دلم گیر میشود...
نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390 ساعت 15:53 توسط le|

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+۱." فقط میخام سکوت کنم...

دیگه هیچی نمیگم...

همیشه این...

من...و باز خودم!!!"

+۲."به شدت بی اعصابمو مثله همیشه تنها!!!"

+۳."بزار اینجا مثله من ساکت بمونه..."

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390 ساعت 15:40 توسط le|

نگاهم اوج میگیرد

پر میزند

و در کنج روشنترین

نگاهت آرام میگیرد

آرام یا ملتهب؟!!

نمیدانم

تنها میدانم که اینجایی

و این منم

تنهاترین کودک

این شهر!!!!

 

 

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390 ساعت 10:4 توسط le|

باریک ترین خیال خواستنت

هنوز اینجا با من است

نفس هایت هنوز ترکم نکرده اند

نگاهت جا مانده

در پس اندیشه ام

هی!

تو که میرفتی چرا تمام بودنت را نبردی؟!!!

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390 ساعت 23:18 توسط le|

مسیرهای رفتنم را مرور میکنم...

 نمیدانم مشکل از کجاست...

 از دل من یا بیراهگی راهها که تمامشان به تو ختم میشود...

نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390 ساعت 12:50 توسط le|

از نیمه بودن ها

همیشه بیزار بوده ام

هستند ونیستند

نیستند و نیستند

میایند و میروند!!!

معلوم است جاده ی خوبی زده ام

برای عبور

عبور از روزگارم

نگاهم

دستانم

و من مرور میکنم

روزمرگی ها

و آمد و ش های

هر روزه را!!!

های!!!

تویی که نیستی، با توام!

اگر نیستی ، نباش!

نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390 ساعت 1:13 توسط le|

به خیالم

هزار پروانه

پر میکشد

چه شادمانه پر میشوم

از شوق بازگشت نگاهت

تصور نازک کودکانه ایست

لمس نفس های دوباره بودنت...

نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390 ساعت 21:30 توسط le|

بازگشت...

برگشته ام و هنوز...

عطر نفس های کسی آزارم میدهد...


نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390 ساعت 21:24 توسط le|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com