من... و باز خودم!
می اندیشیم که از سهم خود کاسته ایم... اما نمیدانیم... که وسعتشان را جند برابر کرده ایم... میان پرده های محصور که ساخته ایم میان دیوارها که هر روز به شکل تازه ای میسازی ما بهم بدهکاریم از بیشتر از هرکس دیگری بدهکار حرفهای نگفته مدیون همه ی قصه های نخوانده نمیدانم چگونه قرار ست باز پس دهیم ... +"محتاجیم به دعا...." عطر تو در هوای پیچید صدای نفس هایت در میان باد پنهان شد همگان به اشتباه گمان بردند سردی زمستان بخاطر دوری زمین ست از خورشید اما من خوب میدانم که حتی خدا هم دلش برایت تنگ میشود حتی خدا هم از دوری تو سردش میشود بی تو بودن عذاب سختی ست که خدا را، زمین خدا را پر از سرما میکند اما تو که می آیی، حتی درین سرما، دنیایم پر از گرما و شادی میشود.... چرا یک دم حتی خیالت رهایم نیمکند؟! کمی دور برو رهایم کن میخواهم دلتنگت شوم!!! روزها را ... یکی پس از دیگری... تنها دغدغه ی این روزهایمان... بود و نبود کسی ست... که شاید حتی.... بودنمان برایش... بی اهمیت ترین قصه ی.... این دنیا باشد.... میروم تا به هزاران حرف نگفته ات دچار نشوم... روزگارم... فصلهای سال میگذرد... بهارم پر از شادی... تابستانم در اوج لذت... اما... پاییز به جایش... تمام خوشی ها را از خاطرم میبرد... و زمستان به امید رویش دوباره سپری میشود... و.... اما... خسته نمیشوم... به امید بهار و تابستان ابدی... سر جایم میمانم.... تنها آرزوی این روزهایم شده است! چه بی پروا نگاهم را به هزرا تفسیر معنا کردی! چه ساده توانستی اعمالم را به سخره بگیری! قضاوت کردی آنچه که عمقش را نمیدانستی! و من چه ناباورانه سکوت کردم سکوتم از تحیرم بود نه از روی تقصیر ندانستی و نخواهی دانست تنها عذاب میدهی و میروی خدا ببخشایدت! تنها آرزوی این روزهایم شده است! اما... نه! نمیدانم... تنها من آرزو میکنم... +"نکته: با تشکر از شما! اگر جایی مشکل ادبی داشت بدانید و آگاه باشید مشکل از تایپ کردن منه نه متنی که قبلش نوشتم...چون میخوام زود تایپ کنم برم این مشکلات پیش میاد..." دلم تنگتر میشود محکمتر خودم را در آغوش میگیرم و تنها به مردمانی می اندیشم که بی آنکه نگاهم را بخوانند چه بیرحمانه قضاوتم میکنند ...!!! یک فقره تصمیم گرفتم.... بسی جذاب.... +"و هر گاه من بیش از حد نت حضور داشتم بدانید و آگاه باشید که حتما امتحان سختی در پیش دارم..." مگر خیالت لحظه ای مرا تنها میگذارد؟!!! تنها خیالت برایم کافیست... +"من امتحان دارم چقدر آیا..." و...شب...تنهایی...آخ دلم...من...آخر چرا؟!!...عشق...تو...سکوت...میروی... من...اینجا...تو...جایی جز این...سردم است....کجایی؟!!...درد...خواستن...نتوانستن...اشک...عشق...عقیده...باور... تو...نه...تنها...من...میروم...تو...او...عشق...من...هرگز...اشک... آّه... من...من... پایان!!!! این را بفهم من که رقاص نیستم تا با هر ساز ناکوک تو برقصم.... همیشه از اینکه چیزی را نفهمم بیزار بوده ام.... حالا بماند.... که من نمیدانم تو از کجای قصه بی هوا پیدات شد... حالا بماند.... چه قصه هایی برایم سر هم میکنی و حقیقتش را نمی گویی.... .... همه اینها بماند... اما.... به من بگو... نمی خواهی بگویی کی این بازی تمام میشود؟!!! به دستانم.... که تو را گم کرده اند... خالی تر از هر روز و همیشه اند... سرد و تهی... هراسم برای تنهایی دستانم نیست.... برای باور هایم ست... که نمیدانند... تو را گم کرده اند... یا... خود گم شده ای.... چه ساده پر میکشی در اوج خیالم... و چه ساده حضورت همیشه همراه منست... ساده... مانند نفس کشیدن.... تو... چه ساده... مرا... در خودم یافتی.... +"نکته: تو ۲تا پست قبل اصلا معلوم نبود که خوشحالم نه؟!!" امروز من خودم نبودم... یه حس فوق العاده.... +۱. "و من از اون دسته آدمای بی جنبه ام که همه چیز روشون به شدت تاثیر میذاره..." +۲. "شاعر میگه تشکر تشکر..." +۱." فقط میخام سکوت کنم... دیگه هیچی نمیگم... همیشه این... من...و باز خودم!!!" +۲."به شدت بی اعصابمو مثله همیشه تنها!!!" +۳."بزار اینجا مثله من ساکت بمونه..." پر میزند و در کنج روشنترین نگاهت آرام میگیرد آرام یا ملتهب؟!! نمیدانم تنها میدانم که اینجایی و این منم تنهاترین کودک این شهر!!!!
هنوز اینجا با من است نفس هایت هنوز ترکم نکرده اند نگاهت جا مانده در پس اندیشه ام هی! تو که میرفتی چرا تمام بودنت را نبردی؟!!! نمیدانم مشکل از کجاست... از دل من یا بیراهگی راهها که تمامشان به تو ختم میشود... همیشه بیزار بوده ام هستند ونیستند نیستند و نیستند میایند و میروند!!! معلوم است جاده ی خوبی زده ام برای عبور عبور از روزگارم نگاهم دستانم و من مرور میکنم روزمرگی ها و آمد و ش های هر روزه را!!! های!!! تویی که نیستی، با توام! اگر نیستی ، نباش! هزار پروانه پر میکشد چه شادمانه پر میشوم از شوق بازگشت نگاهت تصور نازک کودکانه ایست لمس نفس های دوباره بودنت... برگشته ام و هنوز... عطر نفس های کسی آزارم میدهد...
ساعتم را نگاه میکنم...
وقت ماندنمان به سر آمده...
در میان مترسک هایی که...
گمان میبردیم...
انسانند...
گاهی..
شاید برای اینست...
که جایی دلم گیر میشود...
| Design By : RoozGozar.com |

